نتایج جستجو برای عبارت :

قلب من با چادرم می تپه

 
دخترخاکی نوشت:گاهی چادرم خاکی میشود...چادرمشکی ام ازدرودیوارشهرخاکی میشود...ازنگاه هایِ طعنه آمیز خاکی میشود...ازحرفهایِ سیاه خاکی میشود...وگاهی چادرم راخودم خاکی میکنم...چادرم رامیشویم تاغبارشهر راازرویش پاک کنم...تاسنگینیِ نگاه هاراپاک کنم...باهمه یِ این حرفها،چادرِ خاکی ام راباتمام وجودم دوست دارم،وآن راباافتخار،برسرمیکنم...بیادِ چـــــــــادرِ خاکیِ مادرم زهرا(س)دربینِ کوچه هایِ غریبِ مدینه...یافاطمه(س)...           شکرخداکه سایه ی
چه اهمیتی داره که من تافته جدا بافته این جمع محسوب میشم و شاید سعی میکنن با فاصله از من راه برن....ولی میدونین نکته اینجاست که خودشون دوباره با من سر صحبت رو باز میکنن و با من هم قدم میشن و من هم صحبت میکنم چه اهمیتی داره که شاید سلیقه متفاوتی با من داشتن باشن من به علایقشون احترام میزارم حتی اگه به علایق من احترام نذارن.....خوبه که حداقل به چادرم علاقه و ایمان دارم وگرنه خیلی زودتر از این ها چادرم رو باد برده بودش.....
این روزها...
این روزها حس دیگری دارم!
این روزها چادرم را جور دیگری می بینم.
این روزها چادرم را باغرور برسر می کنم.
این روزها چادرم را که سرمی کنم احساس وظیفه می کنم!
احساس وظیفه درمقابل اعمالی که انجام می دهم ، احساس وظیفه درمقابل حرمت چادرم.
این روزها حرمت چادرم را بیشتر حس می کنم.
حرمت چادری را که یادگار مادرم فاطمه (س)است.
حرمت چادری که خون بهای شهیدان است.
حرمت چادری راکه در عاشورا از سر زینب نیفتاد!
حرمت چادری راکه جان ها برای بودنش رفته اند.
امروز برای اولین بار می خواستم بروم بخش آی تی یکی از سازمان های دولتی؛ دیشب یک ساعت به تمام جلوی آینه، داشتم تمرین می کردم چادر سر کنم، کارم ب جایی رسید که بنشینم پایِ سیستم و لعیا جنیدی را سرچ کنم و تمرین کنم چادرم را مثل لعیا جنیدی سرم کنم،  عکس هایش را نگاه میکردم و تمرین میکردم مثل او چادرم را بگیرم. 
حالت های مختلف را تمرین میکردم، با دست چپ اضافی چادر را جمع کنم یا با دست راست، دست هایم بیرون از چادر باشد یا نه! چادر کش دار بپوشم، آستین دا
چادرم را عاشقانه تر می پوشم 
وقتی دخترک ساپورت پوش شهر چشم ها را به دنبال خود می کشاند
چادرم را عاشقانه تر می پوشم
چادر یعنی
آهای نامحرم برای دستهایم نقشه نکش این دست ها فقط برای گرفتن دست های یک نفرند....
برای بدنم نقشه نکش
به اندامم نگاه نکن
طرز فکرم را نگاه کن
آرامشم را نظاره کن
چادر یعنی من آرامش می خواهم
اما نه فقط برای خودم
بدان این سیاهی چادر برای تو هم آرامش می آورد
همین خودخواه نبودن است که چادر را با عشق می پوشم
 
بسم رب الشهدا
می گویند چادر دست و پا گیر است
راست گفته اند
خیلی جاها چادر قدم های مرا سد کرده است ‌که قدم در مسیر نادرست نگذارم
خیلی جاها دستم را گرفته تا در دره ی هوای نفس و گناه سقوط نکنم
آری چادر دست و پا گیر است
می گویند سیاه است 
آری آنقدر سیاه است و آنقدر سیاهی اش مرا می پوشاند که محو میشم در سیاهی اش 
اما سیاهی اش لوح دلم حفاظی است تا سفید بماند
هرچه می خواهند بگویند برای چادر 
همه اش درست است 
اما جان من است و خاک چادرم
اگر از چادر خاکی ما
 
بیمارستان از مجروحین پر شده بود...
حال یکی خیلی بد بود...
رگ هایش پاره پاره شده بود و خونریزی شدیدی داشت.
وقتی دکتر این مجروح را دید به من گفت بیاورمش داخل اتاق عمل.
من آن زمان چادر به سر داشتم.
دکتر اشاره کرد که چادرم را در بیاورم تا راحت تر بتوانم مجروح را جابه جا کنم...
مجروح که چند دقیقه ای بود به هوش آمده بود به سختی گوشه چادرم را گرفت و بریده بریده و سخت گفت: من دارم می روم تا تو چادرت را در نیاوری.ما برای این چادر داریم می رویم...
چادرم در مشتش
یکی از دوستان خیلی عزیز پستی گذاشته بود در مورد این که برادرجانش اصرار داره موهای دختر باید بلند باشه تا زیر باسن و این که ازش خواسته موهاشو آبی کنه :)
این پست منو پرت کرد به سالها پیش و نوستالژی خودم و برادر کوچیکه
یعنی قشنگ کپی اتفاقات ما بین ما دو تاست :دی
و اما جریانات ما:
این برادر محترم اصرار داشتند که بنده باید چادر سر کنم
کل دوره دبیرستان و بخشی از دوره کارشناسی من هر روز دعوا داشتم سر این قضیه
حجابم به اذعان همه کامل بود ولی واقعا شلخته
گوشه چادرم هنوز روی صورتم مانده و چهره‌ام به‌درستی پیدا نبود، اما آرامش صورت او در تاریکی این نیمه‌شب به‌روشنی پیدا بود که محو چشمان مهربانش مانده و پلکی هم نمی‌زدم. 
خط خون پیشانی‌ام دلش را سوزانده و خیال می‌کرد وهابی‌ام که به نرمی چادرم را از صورتم کنار زد و زیر پرده اشک و خون، تازه چشمانم به خاطرش آمد که رنگ از رخش پرید...
 
ادامه داستان در ادامه مطلب...
 
متن کامل داستان در پیام رسان های اجتماعی تقدیم حضورتان
 
https://eitaa.com/dastanhaye_mamnooe
https:/
چند خطی از خاطرات ناگفته ی جمیله.... 
تیک تاک ... تیک تاک... صدای ضربان قلبم با صدای گذر سنگینِ زمان باهم در می آمیزد تا لحظاتِ پر از استرس زندگی ام را رقم بزند.
باصدای در از جا می پرم....+جمیله جان...  جانِ دلم! چادرت رو سر کن مهمونا منتظرن. _ااااام... چششششم مامان.+سفید بخت بشی گل دخترم چادرم را که تحفه ای باارزش از سفر اربعینت بود، سر میکنم و آرام و باوقار باذکرِ زیرلبِ یازهرا"سلام الله علیها " به دنبال مادر راه می افتم... .
ادامه مطلب
بسم الله الرحمن الرحیم
(شهید مدافع حرم حمید سیاهکالی مرادی)
همسر شهید سیاهکالی این داستان را روایت کرده اند:
یک شب حمید به من گفت که به خانه دوستش برویم که تازه بچه دار 
شده اند. من هم قبول کردم و شب به خانه شان رفتیم. بعد از مدتی 
من بچه را گرفتم؛ اما بچه روی چادر من استفراغ کرد. من هم چادرم 
کثیف شد.
ادامه مطلب
بسم الله الرحمن الرحیم
(شهید مدافع حرم حمید سیاهکالی مرادی)
همسر شهید سیاهکالی این داستان را روایت کرده اند:
یک شب حمید به من گفت که به خانه دوستش برویم که تازه بچه دار 
شده اند. من هم قبول کردم شب به خانه شان رفتیم. بعد از مدتی من
بچه را گرفتم؛ اما بچه روی چادر من استفراغ کرد. من هم چادرم 
کثیف شد.
ادامه مطلب
چه کسی گفته چادری ها عطر نمیزنند ؟
حتما چادر را خوب ندیده است !
حتما چادر را خوب نبوئیده است !
چادری ها زیبا ترین عطر های جهان را
در پر چادرشان دارند !
چادر بوی عظمت و بزرگی میدهد ..
یعنی تو با یک ملکه رو به رو هستی !
چادر بوی اطمینان و امنیت می دهد ..
ثبت عکس ۱۵فروردین ۹۸ 
بسم الله الرحمن الرحیمنمیدانم کسی خاطرش هست این روز و امشب را؟! میخواهم به وعده های پشت پرده پیمان مان تحقق ببخشم اما هنوز نمی دانم چه طور؟ تحقق بخشیدنی که در گرو بخشیدن من است از چیزی که در قلب مان ثبت نشد اما در دفتر روزگار به قلم روان در سند ازدواج مان ثبت شد. مهرسنه، سیصد و سیزده سکه طلا، یک سفر کربلا از طرف مامان، یک سفر مکه از طرف بابا و چند گرمی طلا و آن سهم خانه ای که بعدا شما می شوی مالکش. این ها زیاد بودند خیلی زیاد، من قبولشان نداشتم، ش
مامان اومده دنبالم، علی رو بردیم مطب دکتر
بچه بغل، خواستم دکمه آسانسور رو با منتها الیه پشتیِ چادرم بزنم، مث بت من اومده جلو میگه تو دست نزن! بذار من با دستکش دکمه رو میزنم!
موقع باز کردن در آسانسور باز میگه صبرکن صبرکن من باز کنم!
رفتیم بالا، دستگیره ی در رو گرفته بازکرده، میگه مگه نگفتم تو دست به جایی نمال ؟!

بعد دقائق!
نشستیم تو اتاق انتظار، علی زده به غن غن، مامان میگه علی رو بده بغل من!
میگم مامان! اون دستکشای سفیدِ پارچه ایِ شما، خودش اصلِ
منم و خجلت بسیار، حلالم فرمادر شبِ آخر دیدار حلالم فرمااولین بار شده آمدی و پا نشدمحال و روزم شده دشوار، حلالم فرمابوسه بر گونه ی من؟! نه... فراموشش کنصورتم خورده به دیوار، حلالم فرمااز سپیدی رخم نیست خبر، رنگِ کبود...بر رخم گشته پدیدار، حلالم فرماچادرم سوخت پدر، صورت خود را بگذار...روی این دامنِ گلدار، حلالم فرمانه مرا موی بلند و نه تو را پنجه ی نازبگذر از موی من اینبار، حلالم فرماسنگ خوردم سرِ بازار که سنگت نزنندسنگ خوردی سرِ بازار؟! حلالم ف
 
تابستون امسال با اون گرمای خفه کننده‌اش توی اتوبوس نشسته بودم. یه دختر کوچولوی ۸-۹ ساله هم به خاطر نبود جا دور از مامانش نشسته بود رو صندلی ته اتوبوس.  دختر کوچولو روسری‌اش رو خیلی زیبا با رعایت حجاب همراه چادر عربی سرش کرده بود.
خانوم بدحجابی که پیش دختر کوچولو نشسته بود و خودشو باد می‌زد با افسوس گفت: «توی این گرما اینا چیه پوشیدی؟ از دست اجبار این مامان باباهای خشک مقدس… تو گرمت نمی شه بچه؟».
همون موقع اتوبوس به ایستگاه رسید و ایستاد.
د
وقتی رفتم تو مامان جون چند ثانیه با یه اخم عمیقی نگام کرد، یه لحظه ترسیدم ،بعد یهو لبخند زد:
 عه سارا تویی؟ نشناختمت...یه لحظه فک کردم غریبه ست :) 
--------------------------------------------------------------------
+بد شدم؟! 
مامان جون:نه خوشگلم، نه عزیزم..
باباجون:نه:) همه چی بهت میاد:)
عمه: خوشگلا هرچی بپوشن خوب میشن
------------------------------------------------------------------
نفس راحت.....
سلام خدمت دوستان عزیز
سوالم اینه که اصلا فلسفه پوشیدن چادر چیه؟ واقعا برام شده یه معما. خب اگه برای حجاب هست خب میشه یه مانتو مناسب که برجستگی ها رو نشون نده پوشید و یه روسری که بلند باشه قشنگ پوشیده میشه، الان خودم چادری هستم اما بابام منو مجبور میکنه که بپوشم و اصلا خوشحال نیستم. 
به اجبار سر میکنم، اگه نکنم واقعا عصبانی میشه و دعوام میکنه. من قبلا که مانتویی بودم لباس هام همیشه مناسب بود، پوشیده و باحجاب، هیچ جای بدنم اصلا معلوم نمیشد. خون
هوا سرد بود. یه کاسه متوسط آش گرفتم، ده هزار تومن! اگه واقعا آش بود که مشکلی نبود، ولی آش نبود که. ترکیباتش اینا بود: آب کشک‌آلود شده! + دو تا نخود + سه تا لوبیا + دو تا رشته آش تکه شده + یه‌کم رنگ سبز. واقعا نود درصدش آب بود. باید ویل للمطففین می‌گفتم بهش؟ نگفتم، پولو دادم، تشکر کردم، دست و صورتمو شستم، یه قطره آش که رو چادرم ریخته بود رو شستم و اومدم بیرون.
رسیدم خونه دیدم شام آش سبزی داریم! یه کاسه خوردم که از نظر حجمی همون اندازه‌ی کاسه‌ی ده تو
وای شارژ گوشیم داره تموم میشه :|
...
سوار اتوبوس شدم مای کازین ریچل رو پلی کردم 
از اتوبوس پیاده شدم
باروون میومد 
سوار مترو شدم
رسیدم قلهک
بارون شدید شده بود
اهنگ الکیِ سارا رو پلی کردم 
با جدیت تمام راه میرفتم
و روسری و چادرم زیر بارون خیس خالی شده بود 
از عمق وجودم به بارونی هایی که ادما پوشیدا بودن حسرت میخوردم
اخه چطور ممکنه :|
به هرچی که به ذهنم میرسید فکر میکردم
یاد دیروز تو دانشگاه افتادم 
و با همان جدیت یهو میخندیدم 
در این حد که نگاه حم
 به‌خاطر آن صبح روشن که نور در کوچه می‌پاشد و لنگه کفش کتانی آویزان از سیم برق در نسیم تاب می‌خورد. به‌خاطر گربه‌ی کوچک پشمالویی که خمیازه‌کشان سرکوچه به انتظار من می‌ایستد. برای چنارهای بلند خیابان که با خم‌کردن شاخه‌هایشان به‌هم سلام می‌کنند. برای گنجشک‌های خاله‌زنک جلوی صف نانوایی. به محله‌ی قدیمی ما و خانه‌های پرقصه‌اش، به روضه‌های خانگی و پیرزن‌های خمیده و قاب عکس بچه‌های دور از خانه و رفته‌ و نیامده‌شان. برای مادرم، برا
هنوز در اعماق قلبم تردید داشتم. آیا واقعا این بار اصرارم بر پوشیدن چادر لازم بود؟ می دانستم یا باید چادرم را کنار بگذارم یا از درآمد ماهیانه چند میلیون تومان صرف نظر کنم...
این مطلب شامل خاطره ای است از ممنوعیت پوشش چادر در آزمایشگاه ایران. برای خواندن ادامه آن به اینجا بروید
ادامه مطلب
الهی رخصت...
"چادرم سخنها دارد"
هیچ نخواهم جز گوشی برای شنیدن و زبانی برای گفتنآری ...خواهرم مخاطب گفته های دل غمگینم تو هستی سخن از عمق وجودم برآیدسیاهی من با تو ...یک دل سیر غزل و مثنوی سرآیدخطابه و سخنور نیستم جز اینکه ارثیه بانویی پهلو شکسته ام خواهـــــرم!!!حرفها را عامیانه میگویم تا گزافه زیاد نشود
ادامه مطلب
قول دادم این فاطمیه آدم بشم. پاک بشم. همونی بشم که شما میخوای، شما دوست داری... هر چیزی که بهش شک داشتم، هر مسئله ای که حس می کردم یه روزنه کوچیک باشه برای گناه، برای پرت شدن حواس دلم، برای لرزیدن ایمانم، همه رو، همممممممه رو درز گرفتم. محکم بستم... سخت بود، سخته... یه کشیده زدم تو گوش نفسم، گفتم دست از پا خطا کنی با من طرفی! با غیض نگام کرد. یه مشت کینه و غصه و حسرت قدیمی رو ریختم بیرون از دلم. دلم غصه اش گرفت چون بهشون عادت کرده بود. همین شد که با من
 
هو سمیع
.
#قسمت_سی_ام
.
چهارتاشون دورم حلقه زده بودند
از گوشه ی لبم خون می اومد
 
رفتم سمت همون سر دستشون
- می خوای منو بکشی...باشه پس همین الان بکش
 
همون جور که زل زدم بودم تو چشماش دست برد پشت سرم و چادر و موهام رو با هم گرفت و به عقب کشید
- می خوام بکشمت اما نه به این زودی
از دیدن درد آدم هایی که تظاهر به شجاعت می کنن خوشم میاد
 
موهام درد می گرفت اما چیزی نمی گفتم 
بعد چند ثانیه زل زدن توی چشمای من برای دیدن ترس و درد وقتی نا امید شد از داد زدنم چا
وصیت نامه شهید محسن حججی
از همه ی خواهران عزیزم واز همه ی زنان امت رسول الله میخواهم روز به روز حجاب خود رو تقویت کنید ؛ مبادا تار مویی از شما نظرنامحرمی را به خودجلب کند☝️ ؛ مبادا رنگ ولعابی برصورتتان باعث جلب توجه شود؛ مبادا چادر را کنار بگذارید ... همیشه الگوی خود را حضرت زهرا(س) و زنان اهل بیت قرار دهید .
همیشه این بیت شعر را بیاد بیاورید
آن زمانی که حضرت رقیه(س) خطاب به پدرش فرمودند :
غصه ی حجاب مرا نخوری باباجان
چادرم سوخته اما به سرم هست ه
هو سمیع
.
#قسمت_چهل و هفتم
.
سمت اتاق رفتم
تازه حواسم جمع شد من ،اون،نامحرم،خیس،لباس بیمارستان، واویلا
هیچی دیگه با خجالت تو اتاق فکر می کردم 
از اونجایی که تمایل به فرار از بیمارستان در من نهادینه بود و دسته گل هایی به آب داده بودم ، پرستار تمام لوازم من رو ضبط کرده بود حتی چادرم
ولی از اونجایی که حساس بودم چند دست لباس بیمارستان که بلند تر و گشاد تر بود بهم داده بود
و روسری بلند
ادامه مطلب
دارم به رکوع نمازی می روم که نرسیدم به جماعت اقامه کنمش. در گیر و دار این فکرها که امروز چه کرده ام که ... پرت ِ صحبت های امام جماعت قرآن دوست قرآن شناس مسجدمان می شوم. دارد از سوره طه می گوید. دوباره از موسی و خدایش ... ناگهان در رکوع حس می کنم آنقدر بی رمقم که نمی توانم خودم را به سمع الله لمن حمده برسانم. دارم فرو می ریزم. تمنا می کنم که مغزم گردش خون را به پاهایم برساند و سرپا شوم و سرپا می شوم و ... 
نماز تمام می شود و گره می خورم به چشم های زنی که دا
نام کتاب : گلستان یازدهم
نویسنده : بهناز ضرابی زاده 
انتشارات : سوره مهر 
توضیحات : 
این کتاب خاطرات زهرا پناهی روا همسر سردار شهید علی چیت سازیان میباشد این بانوی نمونه سختی های زیادی کشیده است تا توانسته خانه را با یک بچه است و چرخاند و با مریضی به نام اثنا عشر که فرزندش در کودکی میگیرد مدارا کند و سرانجام با کمک گرفتن از خدا و شهدا فرزندش بهبود پیدا کند این کتاب دارای «۳۱۶» صفحه و مناسب گروه سنی ( د و ه ) یا همان سال های هفتم تا دوازدهم می باش
اولین شب قدر سال98
شب 19 رمضون بعد از افطار ساعت23 رفتیم مسجد محله،موقع نشستن خیلی گشتم تا تونستم یه جا برا نشستن پیدا کنم اونم کنار دیوار،تو هم خیلی خوبو آروم بودی برعکس تصورم،ولی دوست نداشتی زو زمین بزارمت میخواستی همش بغل باشی و 80 درصد تو بغلم بودی،موقع قرآن به سر یه قرآن کوچولو هم بردم و به سرت گذاشتم،خیلی حس خوبی بود و خدایا شکرت،پارسال تو شکمم بودی و امسال تو آغوشمتنها ترسم این بود که موقع رفتن سختم باشه آخه موقع ورود به مسجد زمین خوردم ب
دائم چهل منزل بلا بر ما رسیدهخواندم نمازم را نشسته، قد خمیدهجای نوازش کردنِ دستان باباشعله، میان گیسویم شانه کشیده****هجران دلبر، قد کمانی ساخت من رااز ناقه، ضعف و تشنگی انداخت من راطوری کتک خوردم دو چشمم تار گشتهحق داشت عمه، لحظه ای نشناخت من را****درد کف پا، خسته ام کرده حسابیدارم میان پهلویم دردِ حسابیگفتم نکش اینگونه از سر چادرم رادادِ مرا دشمن در آورده حسابی****آخر چرا رحمی به چشمِ تر نداری؟!پایم شکسته، از چه رو باور نداری؟!من دخترم، خیلی
یه حس عجیبی تو بعضی آدما میبینم..یه حسی که باعث شده آدمای مختلف از خانم دکتر گرفته تا حوزوی و دختر دبیرستانی و دانشجوهای مختلف و بچه دار و نوه دار و... بیان پای کار‌ و با جون و دل کار کنن..
حدود یه ماه از راه افتادنِ این کارگاه گذشت و اون از صفر شروع کردن و سیستمِ کاریِ اولیه ، الان تبدیل شده به یه سیستمِ کاربلد و خیلی پیشرفته تر از قبل..روزی حدودِ صد نفر داوطلبانه و خستگی ناپذیر مشغول برش و دوخت و مراحل بسته بندی و حمل و نقل و نظارت بهداشتی رو کارگ
دوشبی که اینجا با مامان جون اینا رفتم هیئت خیلی خوب بود...چون مجبور نشدم مثل سالهای قبل با صدتا از آشناها و همسایه های باباجون اینا معاشرت کنم...همشون منو رد میدادن :)
راستش شب اول خیلی بهم برخورد.اونقدری که با اینکه سعی کردم بروز ندم ولی عمه فهمید و چندبار منو بهشون نشون داد ولی خب قصد بدی نداشتن ،فقط نشناختنم، با اینکه پیش عمه بودم :/ ولی خب به خاطر چادرم فکرشم نمی کردن نسبتی با مامان جون اینا داشته باشم واسه همین نگامم نمی کردن که شاید بشناسن:)
امروز جمعه ۲۸ تیر است... بعد از دقیقا دو ماه و نیم شکست من در مقابل تو. باید به این اعتراف کنم که من از همان جمعه ای که تو را دیدم در مقابلت مغلوب شدم و این اشتباه بود. گاهی این احساس شکست پررنگ و کمرنگ می شد اما بود. همیشه بود. در پست قبل نوشتم که ۲۶م، یا آخرین چهارشنبه ی بی توست و یا دیگر همه ی چهارشنبه ها بدون تو می گذرند. اشتباه می کردم. چهارشنبه با تو سپری شد و من اصلا حواسم به این موضوع نبود. از چهارشنبه یک صحنه را به خاطر می سپارم و آن هم لحظه ای
اولین شب قدر سال98
شب 19 رمضون بعد از افطار ساعت23 رفتیم مسجد محله،موقع نشستن خیلی گشتم تا تونستم یه جا برا نشستن پیدا کنم اونم کنار دیوار،تو هم خیلی خوبو آروم بودی برعکس تصورم،ولی دوست نداشتی زو زمین بزارمت میخواستی همش بغل باشی و 80 درصد تو بغلم بودی،موقع قرآن به سر یه قرآن کوچولو هم بردم و به سرت گذاشتم،خیلی حس خوبی بود و خدایا شکرت،پارسال تو شکمم بودی و امسال تو آغوشمتنها ترسم این بود که موقع رفتن سختم باشه آخه موقع ورود به مسجد زمین خوردم ب
من میروم ولی رسالت زینبی به دوش شما
همسر شهید با اشاره به زمان اعزام شهید مسافر گفت : 
من به ایشان گفتم :
دوری شما برای من سخت است و نمی توانم تحمل کنم.
 ولی او تاکید داشت که می توانید 
و من وقتی پرسیدم چرا میخواهید بروید؟
 با اشاره به فرازی از زیارت عاشورا
بـِاَبی اَنْتَ وَ اُمـــّی
به من گفتند:
 که این فراز را برای من معنی میکنید؟ 
 من هم گفتم : معنایش که مشخص است
یعنی پدر و مادرم به فدایتان
و ایشان گفت : به خاطر همین! 
و چادرم را در دست گرفت و گف
سلام
دوستان بنده دختری هستم که قراره برام خواستگار بیاد؛
ما خیلی کم جمعیتیم، برای همین اومدم اینجا تا نظرات شما رو هم بدونم و برادری هم ندارم که از دید مردونه خودش منو راهنمایی کنه.
چیزی که ذهنم رو درگیر کرده چند تا سوال زیره که هم پسرها هم خانوم های باتجربه لطفا جوابم رو بدین:
1- موقع ورود خواستگار و خونواده شون بهتره من هم همراه خونواده م به استقبال برم یا بعدا بیام واسه خوش آمد گویی؟ 
خونه ما یه جوریه که اگه بخوام از اتاق بیرون بیام درست رو
 شهید چادرم را در دست گرفت و گفت به خاطر این چادرت می‌روم تا این چادر محکم‌تر بر سرتان بماند و دست بیگانه و ظالم نیفتد تا از سرتان بکشند.
گفت: من می‌روم ولی رسالت زینبی به دوش شما است.
راوی  همسر شهید
شهیــد سعیـــــد مسافـــــر
《ســــالــــروزشهــــادتــــ》

خــــــــــندیدورفــــــــــت 
خاطره خوبمون از جمال اینه که همیشه سعی می‌کرد با لبخند از کنار مسایل رد بشه و وقتی قرار شد، ما از سوریه با پرواز اول برگردیم، وسایلمون رو بار کامی
امروز توی درمانگاه، پرستارِ شیفت آمد و با کلی من‌ومن پرسید خواهرم (یک پرستار دیگر که شیفت نبود) می‌خواهد برود پیش دکتر. برایش نوبت بگیرم؟ نگیرم؟ ساعت دو باید سرشیفتش باشد، می‌شود الان بفرستی برود داخل؟ نمی‌شود؟ من هم چون خودم آن خانمی که نوبت‌ها را صدا می‌زد از کار بیکار کرده‌ام و گفته‌ام که بدون او راحت‌تر کار می‌کنم، این وظیفه‌ی فرستادن مریض‌ها پیش دکتر هم با من شده، خیلی وقت است، گفته‌ام اینجا. و خب قضیه این است که کل پرسنل اگر بخ
در دفتر کسی جز ملیکای دانشجوی ادبیات عرب نبود و می‌شد راحت درس خواند. نشستم پشت میزِ آقای رمضانی، فصلِ اولِ طبیعیات را پهن کردم جلوی رویم و یکی دو خط نخوانده چشم‌هایم سنگین شد. از صدایِ روغن نخورده‌ی در بیدار شدم. با حرکتِ سر و گردن، دستم که زیرِ پیشانی‌ام بود دردناک شد. رفتم نشستم روی مبل‌های زیرِ پنجره و چادرم را کشیدم روی صورتم. صدای اذان. هشیارتر شدم، بوی دود. از پشتِ چادر دیدم که هیئتِ کرم‌ رنگی روی مبلِ رو به رو نشسته: طوبی. معلوم شد در
قول دادم این فاطمیه آدم بشم. پاک بشم. همونی بشم که شما میخوای، شما دوست داری... هر چیزی که بهش شک داشتم، هر مسئله ای که حس می کردم یه روزنه کوچیک باشه برای گناه، برای پرت شدن حواس دلم، برای لرزیدن ایمانم، همه رو، همممممممه رو درز گرفتم. محکم بستم... سخت بود، سخته... یه کشیده زدم تو گوش نفسم، گفتم دست از پا خطا کنی با من طرفی! با غیض نگام کرد. یه مشت کینه و غصه و حسرت قدیمی رو ریختم بیرون از دلم. دلم غصه اش گرفت چون بهشون عادت کرده بود. همین شد که با من
قول دادم این فاطمیه آدم بشم. پاک بشم. همونی بشم که شما میخوای، شما دوست داری... هر چیزی که بهش شک داشتم، هر مسئله ای که حس می کردم یه روزنه کوچیک باشه برای گناه، برای پرت شدن حواس دلم، برای لرزیدن ایمانم، همه رو، همممممممه رو درز گرفتم. محکم بستم... سخت بود، سخته... یه کشیده زدم تو گوش نفسم، گفتم دست از پا خطا کنی با من طرفی! با غیض نگام کرد. یه مشت کینه و غصه و حسرت قدیمی رو ریختم بیرون از دلم. دلم غصه اش گرفت چون بهشون عادت کرده بود. همین شد که با من
از باغ جا نمازم
آهسته پر کشیدم
رفتم به سوی باغی
یک باغ سبز و خرم
دیدم که گل در آن
روییده دسته دسته
گل نماز دیدم کنار گل ها
یک شاپرک نشسته
گل نماز آن شاپرک مرا دید
پر زد به سویم آمد
او با خودش گل آورد
گل را به چادرم زد
گفتم: به شاپرک جان
این گل چه خوب و ناز است
او شادمان شد و گفت:
این گل، گل نماز است
دانلود صوت شعر با نوای حاج آقا منصور ارضی روز چهارم محرم ۹۸
بغض نفس گیری گلویم را فشرده
تنها شدی ای یار، زینب که نمرده
طفلان من هستند مولا سرسپرده
تا بی کسی ات آبرویم را نبرده...
 
بگذار تا میدان روند این دو، برادر
قربانی راهت شوند این دو، برادر
 
خواهر نباشم من اگر درمانده باشی
طفلان من باشند، أشهد خوانده باشی؟!
یادم نمی آید مرا گریانده باشی
یا وقت حاجت، خواهرت را رانده باشی
 
جان سه ساله دخترت بر غم رضایم
نامردم از خیمه اگر بیرون بیایم
 
بعد
انگار کوهی از شانه‌هایمان کم شده باشد... انگار بغضی سنگین، اشکْ نشده، بیخ گلویمان را رها کرده باشد، انگار باری به منزل رسیده باشد...
روز جمعه بود، نشسته بودیم کنارش. نه حرف می‌زد، نه صدایمان را می‌شنید و نه غذایی می‌خورد. سعی می‌کردیم سرمی وصل کنیم که جبران سه روز بی‌غذایی را بکند. موقع نماز ظهر بود. بلند شدم که نماز بخوانم و برگردم. چادرم را گرفت، دوباره زانو زدیم کنارش. تمام قوایش را جمع کرد و به هردویمان اشاره کرد و گفت، "ازتون خیلی راضیم.
یک ساعتی به نوبت دندان پزشکی ام وقت بود و باید از دانشکده راه می افتادم. اذان ظهر را گفته بودند. از بس که خودساخته هستم، ندای ابلیس را لبیک گفته و نماز نخوانده، راهی شدم تا مبادا دیر برسم و نوبتم بسوزد. تمام کتاب‌هایی که از سبک زندگی شهدا خوانده بودم و نماز اول وقت را در راس فضیلت هایشان برشمرده بودند، اثر کشک را داشت در روحم! اینجاست که می‌فرمایند: خاک بر سر عالِم بی عمل.
از قضا بیمار قبلی کارش طول کشیده بود و نیم ساعتی معطلی داشتم. احساس کردم
یک ساعتی به نوبت دندان پزشکی ام وقت بود و باید از دانشکده راه می افتادم. اذان ظهر را گفته بودند. از بس که خودساخته هستم، ندای ابلیس را لبیک گفته و نماز نخوانده، راهی شدم تا مبادا دیر برسم و نوبتم بسوزد. تمام کتاب‌هایی که از سبک زندگی شهدا خوانده بودم و نماز اول وقت را در راس فضیلت هایشان برشمرده بودند، اثر کشک را داشت در روحم! اینجاست که می‌فرمایند: خاک بر سر عالِم بی عمل.
از قضا بیمار قبلی کارش طول کشیده بود و نیم ساعتی معطلی داشتم. احساس کردم
 
 
 
 
 چادرم رو روی سرم محکم تر کردم و وارد شدم فضای کوچیک و صمیمی دانشکده به چشم خیلیا خوش نیومد اما برای من تو
 اون لحظه حکم بهشت رو داشت..نفس عمیقی کشیدم و وارد سالن اصلی شدم و یکی یکی شماره کلاس ها رو نگاه میکردم و
 چشمم روی شماره 3 ثابت موند لبخند پهنی زدم و وارد شدم یه نفر توی کلاس نشسته بود..
 _ سلام کلاس آناتومی همینجاست؟؟
ادامه مطلب
شهید حججی:
همیشه الگوی خود را حضرت زهرا و زنان اهل بیت قرار دهید؛
همیشه این بیت شعررا به یاد آورید
آن زمانی که حضرت رقیه سلام الله خطاب به پدرش فرمودند:
غصه ی حجاب مرا نخوری باباجان
چادرم سوخته اما به سرم هست هنوز










متاسفانه مرورگر شما، قابیلت پخش فایل های صوتی تصویری را در قالب HTML5 دارا نمی باشد.
توصیه ما به شما استفاده از مروگرهای رایج و بروزرسانی آن به آخرین نسخه می باشد
با این حال ممکن است مرورگرتان توسط
رنگ
چادرم، 
رنگ افسردگی نیست؛ رنگ حیاست، رنگ قداست و عزت است،
 رنگ ابهت و اقتدار است،
رنگ هیبت و عظمت است، رنگ نجابت و شرافت است، رنگی است پر از معنا؛ 
مشکی رنگ عشق
است رنگ عشق من به خدا.گرچه رنگ حجابم سیاه است اما دلم پر نور،

 دنیا و آخرتم زیر سایه‌اش
روشن و رویم نزد معشوقم سفید است.
چند وقته دارم به یکسری پدیده های اجتماعی فرهنگی چندسال اخیر که ازشون بدم میاد فکر میکنم یه لیستی از چیزهایی که هیچ وقت به دلم ننشستن
1ماه عسل علیخانی
2سخنرانی های رائفی پور
3الهام چرخنده مخصوصا وقتی سعی میکنه یه فعالیتی انجام بده
4کتاب ملت عشق
5فیلم شهرزاد(وقتی داشت اتهامات این هادی رضوی سازنده فیلم رو میخوند به خواهرم گفتم خاااک ببین پول تو جیب چه مفت خورایی کردی اینقد که اصرار داشتی هر هفته ببینی و حلالم ببینی خوشبختانه خودم اصلا ندیدم الب
باوجود تمام ویژگی‌های مفید و غیر قابل انکار حجاب برای بانوان، به ذکر این نکته بسنده می‌کنیم که حجاب، لذت و شادی معنوی را برای یک بانوی مسلمان به ارمغان می‌آورد.
 

نمی‌دانید چه لذتی دارد وقتی در خیابان و دانشگاه و... راه می‌روید و صد قافله دل، همراه شما نیست...
نمی‌دانید چه لذتی دارد وقتی سیاهی چادرم،
دل مردهایی که چشمشان به دنبال خوش‌رنگ‌ترین زن‌هاست را می‌زند.
نمی‌دانید چه لذتی دارد، وقتی شاد و سرخوش، در خیابان قدم می‌زنید؛
در حالی
در رفتن جان از بدن، گویند هر نوعی سخن
           من خود به چشم خویشتن، دیدم که جانم می رود
 
 
رکاب ۱۷(خانم)
 
اگر بعد این چندسال، حس ششمم نتواند بوی خطر را بفهمد، به درد لای ترک دیوار می خورم. از وقتی وارد ساختمان شدم به دلم شور افتاد.کلید را داخل در می اندازم. می توانم نگاه سنگین کسی که در کمینم است را حس کنم؛ اما راه برگشت ندارم. همسایه ها هم نیستند، برای عید فطر رفته اند سفر. تنها راه پناه بردن به خانه است. شاید هم اصلا احساسم اشتباه باشد. آرام رو
بهش میگم:به نظرت من با چادر میرم دانشگاه یا نه؟
میگه:چه فرقی میکنه..تو خیلی وقته که چادر رو کنار گذاشتی  دیگه تک و توک سرت میکنی...دیگه تو خیابونم سرت نمیکنی...مدرسه...هیچ جا...
راست میگفت..اونقدر راست گفت که یهو چشمام تار شد...چی شد که دیگه چادر سرم نکردم..چی شد که ی ماهه چادرم اتو نکشیده افتاده تو کمد...مگه خودم نبودم که انتخابش کردم؟ مگه خودم نبودم که توی چهار ، پنج سالگی مادربزرگمو راضی کردم به زور برام چادر بخره و رفتم باهاش عکس هم گرفتم که بمونه
بسم رب الشهدا
.
#قسمت_چهل_و_چهارم
.
از روی میز چادر رنگی که فاطمه دیروز آورده بود رو برداشتم
رو سرم انداختم
تو آینه واسه خودم ژست گرفتم
شبیه فاطمه شده بودم
بد نبود . دو قدم راه رفتم نزدیک بود بخورم زمین
آخه دختر دست و پا چلفتی یه چادر هم نمی تونی درست سر کنی
ای خااااااک
کنجکاوی در مورد واکنش محمد به چادرم من رو روی پله ها کشوند آروم چادر رو گرفتم بالا که زمین نخورم و پله هارو یکی یکی پایین اومدم 
یه دفعه نگاه یه نفر رو حس کردم 
محمد از آشپزخونه اوم
سلام دوستان 
من یه فرد چادری هستم که خب حجاب رو هم دوست دارم و واقعا انتخاش کردم از ته دلم، اما مشکلم اینجاست که من همیشه چادر سر نمیکنم مثلا واسه بازار یا کلاس یا تو خیابون و اینجور موارد چادرم رو سر میکنم اما مهمونی ها یا خونه که مهمون میاد یا مسافرت (به خاطر چروک شدن چادر ،کثیف شدنش و دست و پاگیر بودنش) سر نمیکنم اما حجابم رو رعایت میکنم.
مثلا روسریم به همون اندازه جلو هست و مانتوم هم همیشه مناسب و بلند بوده ... میخواستم بدونم این از نظر شما دو
این چند روز که خونه نبودیم یکی از ماهی قرمزهام مرده 
از دیروز مدام با خودم می گفتم فردا ظهر رفتم مسجد از ماهی فروشی سر خیابون یه ماهی میخرم، تا این یکی تنها نمونه 
امروز رفتم بیرون پرنده تو خیابون پر نمیزد،مسجد هم خلوت.فقط دو نفر نماز می خوندن . لامپهای مسجد خاموش، پنکه سقفی روشن بود .دو تا کولر ها رو روشن کردم و منتظر نشستم(پنکه سقفی سر درد میگیرم )
یه خانم مسن عینکی کنارم نشسته بود (ینی من رفتم کنار اون نشستم تا بقیه بیان صف اول تشکیل بشه ) نم
منتظر ماندن برایم حکم شکنجه را دارد. فرقی ندارد که منتظر باشم تا فروشنده یخ در بهشتم را بدهد، بسته‌ی سفارشی‌ام به دستم برسد _و حتی بسته‌ی سفارشی مشتری‌ام به دستش برسد_ مخاطب جواب تلفن را بدهد و یا منتظر باشم که پیامم تیک بخورد و بدانم که مخاطب آن را دیده. بارها پیش آمده که از انتظار زیاد زندگی‌ام مختل شده؛ اضطرابم زیاد می‌شود و فشار روانی به گونه‌ای می‌شود که ناخودآگاه از خواب بیدار می‌شوم چون منتظرم! منتظر اتفاقی هستم که نمی‌دانم چه
#اللهم_عجل_لولیک_الفرجمثل علی باش فاطمه ات میشوم. . .چای را میگردانم و به تو میرسم ، سر به زیری ، همانطور فنجان چای را برمیداری و زیر لب تشکر میکنی!آرام و باوقار شروع میکنی از خودت و تحصیلاتت میگویی ، از خانواده ی مهربان و بافرهنگت ! از دین و ایمانت ! مال و ثروتی نداری ، یک شغل معمولی و یک مدرک دانشگاهی ، اما مردانه میگویی: . . .. . .نان حلال درمی آوری و تلاش میکنی ، خانواده راضی نیست خب دلشان بهترین ها را برای دخترشان میخواهد.اما من دلم میان چشمانِ مع

معجزات امام صادق علیه السلام در موسم حج (به اعتراف اهل تسنن)
مولوی محمد زکریا کاندهلوی از علمای بزرگ اهل تسنن هندوستان می‌نویسد:
✍ لیث بن سعد می‌گوید: در سنه ۱۱۳ پیاده به حج مشرف شدم. وقتی که به مکه مکرمه رسیدم، روزی وقت عصر بالای کوه ابو قیس (نام کوهی است که نخست خداوند قبل از همه کوه‌ها آن را آفرید شق القمر بر آن واقع گردید و نداء حج از بالای آن انجام شد حجرین، اسود و مقام ابراهیم علیه السلام بر آن نازل گردید. روبروی کعبه قرار دارد که توس
#استاد_مغرور_من_پارت3
برای بابام غذا درست کردم و داروهاش و دادم و رفتم توی اتاقم
روی تخته زوار در رفته ام نشستم و به این فکر کردم اگه بابام تا یه ماه دیگه عمل نشه اونو از دست میدم و تک و تنها میمونم .
فکرای بدی تو سرم بود .
میتونستم تحمل کنم؟ دخترونگی امو پیش کش آدمای هوس باز کنم تا بهم پول بدن؟
جز این راه دیگه ای به ذهنم نمی رسید.
همه ی راه ها رو امتحان کردم اما جواب نداد.
سرنوشت منم این بود ، اینکه تا آخر عمرم تنها بمونم.
با این فکر بلند شدم و رفت
نماز خواندن یکی از واجب ترین اعمال ما شیعیان به شمار می رود. والدین موظف هستند با ورود کودکان به سن تکلیف، نماز خواندن را به آن ها آموزش دهند. یکی بهترین روش های آموزش نماز و آشنایی کودکان با آن، آموختن شعر در مورد نماز به کودکان است.
شعرهای نماز کودکانه بسیاری سروده شده است. شعرهای مذهبی همچون شعر نماز برای کودکان باید جذابیت بسیاری داشته باشند تا کودک را به شنیدن و یادگیری مفاهیم آنها علاقه‌مند سازند.
 
شعر آموزشی کودکانه نماز باید زیبا و
 من و دخترانه هایم

من چادرم را که میپوشم فکر نکن از تمام دخترانه هایم همین وقارش را بلدم
 
 نه اتفاقا بر عکس ناز و عشوه را خوب بلدم شاید بهتر از تمام دخترکان شهرم
 
 اما ناز و عشوه هایم هم مثل خودم با ارزش است
 
 تو برای منارزشی نداری که بخواهم ارزشهایم را برایت را صرف کنم
 
 تو برای من یک رهگذر معمولی هستی حتی نسبتی هم نداری
 
 پس چگونه برای یک ادم غریبه که تنها چند لحظه از کنار من میگذرد
 
 دخترانه های با ارزشم را خرج کنم
 
 
 
اما این روزها بی
 امشب خواهر گرام شام دعوتمون کردن رستوران.
امیدوارم حداقل برای مخاطبین وبم خوردن شامِ رستوران آرزو نباشه که من از عذاب وجدان دق کنم،قبلشم بگم که چی!مهم دور هم بودنِ ،بخدا شام خانوادگی کنار دریا، تو پارک ،تو خونه هم به همین اندازه برام جذاب بوده چون کنار هم بودنش اولویت این دلگرمی ِ.رفتیم رستوران بین الملی با اسم فلان چی مثلا، که مهمون ایرانی نداره خیلی.بگذریم،چادر پوشیده بودم و خب وقتی میزهای کنارمون پر شد،نگاه خارجی ها رو حس میکردم،نمیدو
بخشی از وصیت نامه شهید حججی:



از همه ی خواهران عزیزم و از همه ی
زنان امت رسول الله می خواهم روز به روز حجاب
خود را تقویت کنید، مبادا تار مویی از شما نظر نامحرمی
را به خود جلب کند؛ مبادا رنگ و لعابی بر صورتتان باعث جلب توجه شود؛ مبادا چادر را کنار بگذارید...همیشه الگوی خود
را حضرت
زهرا و زنان اهل بیت قرار دهید؛
همیشه
این بیت شعر را به یاد بیاورید، آن زمانی که حضرت رقیه سلام الله خطاب به پدرش
فرمودند:
غصه ی حجاب من را نخوری بابا جان
چادرم سوخته اما
میدانم چقدر سخت است زندگی برایت در این جامعه امروزی ...
میدانم برای فرار چشمانت دست به هرکاری میزنی ....
میدانم که وقتی با خانواده داخل مغازه میروی یک راست سرت را در گوشی میکنی تا چشمت به هیچکس نیفتد و مردم نادان می گویند خیر سرش مذهبیه همش سرش تو گوشیه ...




آنان نمیفهمند ولی من میدانم ...
میدانم قلبت چه دردی می کشد وقتی مردان جامعه ات را میبینی که مردانگی از تن دریده و همه فقط نر شده اند ...

برادرم چه عذابی میکشی وقتی زنانی با صدها رنگ و لعاب برایت
خسته ایستاده بودم جلوی یکی از نشستگانِ روی ِ صندلی مترو. یک ایستگاه گذشت و کسی که جلویش ایستاده بودم، پیاده شد‌.
تا من لبه های ِ چادرم را جمع کردم تا موقع نشستن،  کف مترو نیفتند و خاکی نشوند، یک نفر آمد و روی آن جای خالی نشست. نگاهش کردم و لبخند زدم. قدیم ها این لبخند را نمی‌زدم و می‌گذشتم. حالا اما دیگر صبرم دارد کم کم به سر می آید ...
دختر نهایت ۲۷-۲۸ ساله ای بود. چهره ی آرامی داشت. با این که در آن لحظه دشمن خونی ام بود ولی این دلیل نمی شود زیبای
هوالرئوف الرحیم
می خوام از دیدن یک پروژه ی بسیار بزرگ ولی به شدتتتتت مزخرف بنویسم.
پروزه ی بزرگ:
 بازار بزرگ ایران یا ایران مال
وقت اذان من بچه ها رو گرفتم چون رضا همش می خواد بگه نکن بکن. بردم که بریم نماز بخونیم. بسیار زیبا و چشم نواز. اومدم با کالسکه برم داخل، با رفتار زشت مانعم شدن.
خب، الان تو این دوره زمونه من می تونم کالسکه م رو، بچه م رو، جلو در به کسی بسپرم برم تو؟ اصلا کسی همچین کاری برات می کنه؟ رها کنم به امان خدا برم تو؟ حالا الان رضا
صوت مصاحبه با مخاطبین عزیز قم  و رباط کریم نسبت به اجرای تئاتر جابر
مرداد ماه 98
 
+ارزش چادرمو فهمیدم...+مدافعان حرم از حرم دفاع میکنن، من از چادرم!
+چقدر شهدای هسته ای داریم اما کسی نمیدونه... 
متاسفانه مرورگر شما، قابیلت پخش فایل های صوتی تصویری را در قالب HTML5 دارا نمی باشد.توصیه ما به شما استفاده از مروگرهای رایج و بروزرسانی آن به آخرین نسخه می باشدبا این حال ممکن است مرورگرتان توسط پلاگین خود قابلیت پخش این فایل را برای تان فراهم آورد.
param nam
اینجا بهشته بهشت...هوا عالی...نه سرده نه گرم....شبا فقط یکم سرده که جون میده واسه دور آتیش نشستم...هرچند تعدادمون اونقد نیست که بتونیم آتیشو دوره کنیم :( مهدی و باباش رفتن کربلا، فاطمه هم بدون مهدی روش نمیشه بیاد :/ ولی خب بازم خوبه...دونفری هم کیف خودشو داره...
دیروز به فاطمه گفتم بریم دور بزنیم یه کم؟ گفت با ماشین یا قدم بزنیم؟
گفتم با دوچرخه :)))
اینشکلی نگام کرد -_-
منم سریع گفتم شوخی کردم ، قدم بزنیم.:)
البته شوخی نکرده بودما..واقعا دوست دارم با فاطمه
قسمت اول را بخوان https://t.me/peyk_dastan/14991
قسمت 66
صدای هق هق ام که بلند شد، حامد نفسش را با کلافگی بیرون فرستاد.
- بسه لیلی. نیومدی این جا که بشینی گریه کنی. یه کم فکر کن ببین ممکنه کجا رفته باشه. اون که با تو خیلی صمیمی بود پس چرا این رو بهت نگفته؟
اشک هایم را با گوشه ی شالم پاک کردم.
با دلخوری گفتم: یعنی تو فکر می کنی من دروغ میگم؟
با کلافگی کنارم نشست.
- بسه لیلی. لطفا شروع نکن. به اندازه ی کافی اعصابم به هم ریخته هست تو دیگه بدترش نکن.
حامد راست می گفت بای
   
  باد سرد پیشانی و صورتم را کرخ کرده بود. رو به باد قدم می زدم راه فراری نبود.نزدیک ایستگاه بودم. حرکتی کنار درختچه ی پارک مجاور خیابان، توجه ام را جلب کرد. گمان کردم کارتن خوابی ست که از زور سرما به خود می پیچد ، اما بیشتر که دقیق شدم مردی دیدم در حال نماز . به چمن و گیاهان رکوع و سجود می کرد و من نمی توانستم سن و سالش را تشخیص دهم. در اطراف چشم گرداندم . وسیله ای ندیدم که بتوانم بیشتر در موردش حدس و گمانم را شاخ و بال بدهم. نه موتوری بود و نه اتو
قبل افطار رفتم بوفه و یه سری خرت و پرت و به طور خاص یه پفک بزرگ خریدم تا امشبو به یاد جوونیامون سر کنیم. با کلی استرس پفکو زیر چادرم قایم کردم که آبروم جلوی همکارا نره تا بالاخره رسیدم پاویون. زهرا که اومد و پفکو دید گل از گلش شکفت. گفتم باورت میشه ۴ ساله پفک نخوردم؟ گفت منم. گفتم با پفک افطار کنیم دیوونه؟ گفت آره دیوونه! گفتم البته خیلی ام عاقلانه س. حضرت علی هم با نمک افطاری می کردن. دو تایی زدیم زیر خنده و بلند گفتم قربه الی الله و در پفکو وا کرد
بقیه عجیبن یا من؟ دقیقا من! من و خانواده‌م و تمام اعتقادات عجیب غریبمون!
بعد عروسی داداش ماشینا جا نداشت و من مجبور بودم برم تو ماشین دایی‌جون اینا! حال عروس کشون مگه به بوق بوقش نیست؟ ما نمی‌تونستیم بوق بزنیم چون توی ماشین دوتا روحانی بودن که شأن داشتن. نباید هرکاری رو انجام می‌دادن و خب اون‌موقع برای من یه ذره تحملش سخت بود. حتا بعدا هم که به اون لحظه ها فکر می‌کردم گریه‌م می‌گرفت ولی همینه که هست! آدما باید همون‌جوری که نشون میدن رفتار
قاب موبایل مزین به تصویر شرلوک عزیز را روی پیشخوان گذاشت و به انتظار ایستاد، هلهله‌ی محکمی، سکرانه تا بالای گلویم آمد که نگهش داشتم، دست بردم که برش دارم و بگویم همین لطفا، دست بردم که زیپ شخصیت‌دانم کشیده شد، آنجایی از هری پاتر، در سالن اسرار، گوی‌های پیشگویی روی زمین می‌افتاد، خرد می‌شد و هاله‌ی شبحین، نجواکننده، به بیرون می‌سرید، شبیه همان، زیپ شخصیت‌دانم باز شد و شبح‌ها دانه دانه بیرون ‌‌می‌آمدند، هر کدام چیزی نجوا می‌کردند و
 
رفته بودم خونه مادرجونم. اصلا 3 روز نرم اونجا دلم یه ذره میشه و بهونه میگیرم. پدرجون مثل همیشه روی کاناپه نشسته بود و اخبار میدید و مادرجون توی آشپزخونه داشت ناهار میپخت. بعد از سلام و علیک رفتم وسایل خیاطیمو گذاشتم توی اتاق اونطرفی که مزاحم اونا نباشم و الگوهامو بکشم.
توی کیفم خرما گذاشته بودم و برده بودم اونجا. رفتم توی آشپزخونه که واسه خودم چایی بریزم گفتم مادرجون صبحونه خوردی؟ گفت: نه مادر! و اونم همین سوالو از من پرسید که منم نخورده بود
خودم رو مجبور می‌کنم بنویسم. عقب انداختن فایده نداره. از دیروز صبح روی میز آشپزخونه به غروب توی ماشین، به امروز ظهر جلوی مسجد دانشگاه و به الان توی اتوبوس. اما ناتوانم. لالم. گنگم. امشب توی بی‌آرتی از نگاه خیره یکی بهم متوجه شدم دارم اشک می‌ریزم. نمی‌دونم با کی می‌تونم حرف بزنم. نمی‌دونم اصلا چی می‌تونم بگم. تمام دیروز آروم بودم مثل هرروز فقط با کمی تحیر بیشتر. یکهو شب دیدم دارم سوگواری می‌کنم تو دلم... برای خبری که باورم نمی‌شد!
صبح دعوام
خودم رو مجبور می‌کنم بنویسم. عقب انداختن فایده نداره. از دیروز صبح روی میز آشپزخونه به غروب توی ماشین، به امروز ظهر جلوی مسجد دانشگاه و به الان توی اتوبوس. اما ناتوانم. لالم. گنگم. امشب توی بی‌آرتی از نگاه خیره یکی بهم متوجه شدم دارم اشک می‌ریزم. نمی‌دونم با کی می‌تونم حرف بزنم. نمی‌دونم اصلا چی می‌تونم بگم. تمام دیروز آروم بودم مثل هرروز فقط با کمی تحیر بیشتر. یکهو شب دیدم دارم سوگواری می‌کنم تو دلم... برای خبری که باورم نمی‌شد!
صبح دعوام
برایش پیغام فرستادم که مهمان آمده برایمان و قرار انقلاب عصرمان کنسل است. می‌دانست وقتم باز نیست. اما پیغام داده بود بیا تلگرام. نوشته بود که نمیتواند هیچ حرفی بزند و باید من وارد شوم. استیصال از لا به لای کلماتِ sms اش به چشم هایم می‌ریخت. گروه را که چک کردم دیدم الف بعد از این همه سال آمده است و ناگهان نوشته است " بچه ها من بچه ی طلاقم :) "  و همین ! و بچه ها خوانده اند و وا رفته اند. و وا رفته اند ... این شک را برده بودم. اما دلایلی وجود داشت که نمیتوا
خودم رو مجبور می‌کنم بنویسم. عقب انداختن فایده نداره. از دیروز صبح روی میز آشپزخونه به غروب توی ماشین، به امروز ظهر جلوی مسجد دانشگاه و به الان توی اتوبوس. اما ناتوانم. لالم. گنگم. امشب توی بی‌آرتی از نگاه خیره یکی بهم متوجه شدم دارم اشک می‌ریزم. نمی‌دونم با کی می‌تونم حرف بزنم. نمی‌دونم اصلا چی می‌تونم بگم. تمام دیروز آروم بودم مثل هرروز فقط با کمی تحیر بیشتر. یکهو شب دیدم دارم سوگواری می‌کنم تو دلم... برای خبری که باورم نمی‌شد!
صبح دعوام
راستش دلم نمیخواست بگم ولی بهونه ای شد برا گفتن!
میدونید من توی زمینه های مختلفی فعالیت دارم و با آدمای مختلفیم سرو کار دارم..
 همه میدونن من بنظر خیلیا ادم آروم و کم حرفیم.. به حدی آروم بنظر میرسم
که آموزشگاه وقتی منو کلاسم شلوغیم و صدای تکرارمون آموزشگاه برمیداره هیچ کدوم از استادا باور نمیکنن من بوده باشم..دیدگاهی مخالف دیدگاهم بشنوم درگیر نمیشم با کسی چه بسا احترامم میزارم.مثل مسائلی چون حجاب که خیلی از دوستای صمیمیم اعتقادیم به حجاب ندا
شب خوابم نمی‌بُرد. از صبح که بیدار شدم اضطراب داشتم. نمی‌توانستم غذا بخورم و نگران بودم که اگر گرسنه بمانم بدنم برای کوهنوردی آماده نخواهد بود. به علاوه باید غذا می‌پختم ولی ضربان قلبم بالا بود. با هر سوالی که پدرم می‌پرسید بیشتر نگران می‌شدم. «نمی‌دونم چرا ساعت حرکت 4 بعد از ظهره. کاش همون 5 صبح می‌رفتیم و این نگرانی‌های من تموم می‌شد.» با همه‌ی این‌ها کارهایم را انجام دادم و با اینکه شب قبل حمام رفته بودم، دوباره دوش گرفتم. استوری جلال
شب خوابم نمی‌بُرد. از صبح که بیدار شدم اضطراب داشتم. نمی‌توانستم غذا بخورم و نگران بودم که اگر گرسنه بمانم بدنم برای کوهنوردی آماده نخواهد بود. به علاوه باید غذا می‌پختم ولی ضربان قلبم بالا بود. با هر سوالی که پدرم می‌پرسید بیشتر نگران می‌شدم. «نمی‌دونم چرا ساعت حرکت 4 بعد از ظهره. کاش همون 5 صبح می‌رفتیم و این نگرانی‌های من تموم می‌شد.» با همه‌ی این‌ها کارهایم را انجام دادم و با اینکه شب قبل حمام رفته بودم، دوباره دوش گرفتم. استوری جلال
یادداشت سوم
 
افسوس می‌خورم که تلاشم را برای راننده شدن مامان نکردم. همیشه آن‌قدر دغدغه و کار داشتم که نشد برای تشویق مامان و همراه شدنش به سمت راننده شدن بیشتر تلاش کنم.
حالا مجبور است منتظر بماند تا یکی ازما همراهی‌اش کند و وقتش را با ما تنظیم کند.
امروز زنگ زدم که در راه خانه شما هستم. اگر آماده‌اید بیایم باهم برویم مزونی که دوست داشتید از آن مانتو بخرید. قبول کرد و شاید ته دلش گفت چنین فرصتی برای فاطمه پیش نمی‌آید که همراهم شود.
رفتیم.
چ
شاید مناسبت خاصی برای انتشار این مطلب وجود نداشته باشه اما به هر حال طبق فرموده حضرت آقا زنده نگه داشتن یاد و خاطره شهدا کمتر از شهادت نیست
«امروز کمی دلم گرفته کمی شهادت میخواهم»
اللهم ارزقنا شهادت
متن وصیتنامه در ادامه مطلب
قسمت اول وصیت نامه
برای بانوی صبر
السلام ای بانوی سلطان عشقالسلام ای بانوی صبر دمشقزیبنبِ دنیا و عقبیِ علیشرح مدح لافتی الا علیدر مسیر شام غوغا کرده اییشهر را آشوب برپا کرده اییخطبه خواندی از غریبی حسینزنده کردی کر
شاید مناسبت خاصی برای انتشار این مطلب وجود نداشته باشه اما به هر حال طبق فرموده حضرت آقا زنده نگه داشتن یاد و خاطره شهدا کمتر از شهادت نیست
«امروز کمی دلم گرفته کمی شهادت میخواهم»
اللهم ارزقنا شهاده
متن وصیتنامه در ادامه مطلب
قسمت اول وصیت نامه
برای بانوی صبر
السلام ای بانوی سلطان عشقالسلام ای بانوی صبر دمشقزیبنبِ دنیا و عقبیِ علیشرح مدح لافتی الا علیدر مسیر شام غوغا کرده اییشهر را آشوب برپا کرده اییخطبه خواندی از غریبی حسینزنده کردی کر
بسم الله الرحمن الرحیم
یک بار راهنمایی بودم و یک بار همین دو سال پیش که اتفاق افتاد. زمانی که به همه چیز شک کردم. شکم از خدا شروع شد، به رسول رسید، با دین امتداد پیدا کرد و با انقلاب تمام شد. شک بزرگ. نه مثل این‌ها که همینجوری با این چیزها حال نمی‌کنند و حوصله‌ی سختی‌هایش را ندارند. من حالش را داشتم. حاضر بودم بمیرم برایش. اما پیدایش نمی‌کردم. پیدا نمی‌کردم آن چیزی که بخواهم جانم را برایش قربانی کنم. طبیعتاً به تمام آدم‌ها هم شک کردم. اولین ب
چادرم را میان مانتوهای خنک و رنگی تابستانی کمد آرایشگاه
آویزان می‌کنم و از روی قبضم خانم شروین را پیدا می‌کنم. خانم شروین شبیه یکی از
هنرپیشه‌های امریکایی است که اسمش یادم نیست. از آن تپل مهربون‌های سفید چشم رنگی
که عشقم از دهانش نمی‌افتد و تو فقط همان مرتبه اول تردید می‌کنی که چرا باید عشق
این زن بوده باشی. چون زنان دیگر هم به همین صفت خوانده می‌شوند.

خانم شروین مهربان کاتالوگ رنگ را مقابلم باز می‌کند و خیلی
از رنگ‌هایی که انتخاب کرده
چادرم را میان مانتوهای خنک و رنگی تابستانی کمد آرایشگاه
آویزان می‌کنم و از روی قبضم خانم شروین را پیدا می‌کنم. خانم شروین شبیه یکی از
هنرپیشه‌های امریکایی است که اسمش یادم نیست. از آن تپل مهربون‌های سفید چشم رنگی
که عشقم از دهانش نمی‌افتد و تو فقط همان مرتبه اول تردید می‌کنی که چرا باید عشق
این زن بوده باشی. چون زنان دیگر هم به همین صفت خوانده می‌شوند.
خانم شروین مهربان کاتالوگ رنگ را مقابلم باز می‌کند و خیلی
از رنگ‌هایی که انتخاب کرده
دوشنبه 15 مهر 98
حالا، حدود چهار ماه از آن شب می‌گذرد. نشسته‌ام وسط طرح فرش و تختی مال تو نیست برای تحلیل عقده‌های من در آغوشش. یا برای حل کردنِ آرزوهای دل‌آزارِ مرگ و نامیراییم در بسیطیش..
صدای آهنگ‌های جفنگ از اتاقِ کناری، جیغ، کلمات مستهجن و فحش‌های کلاسیکِ مردسالارانه، با صدای فنِ نوتبوکِ دوباره دیوانه شده‌ام می‌آمیزد. و می‌نشیند در بدجاترین نشستن‌گاهِ مغزم. جای اخم‌هام درد می‌کند. اما خشم و غم هم‌زمان می‌شوند و طبق معمول، اشک.
سلام

خیلی وقت است میخواهم بیایم و ساعت ها انگشتانم را روی دکمه ها بلغزانم و یک دنیا جان در هر کلمه بریزم و روانه کنم در پنجره های زرد و قرمز و آبی تان.

مدت ها پیش میخواستم بیایم بگویم کنکور، کنکور که می گفتند همین بود؟ بیش از نصفش گذشت و من همچنان خسته نشدم! من همچنان با درس هایم خستگی در می کنم! من حتی ذره ای فشار روی خودم احساس نمی کنم... که البته در همین اثنا بلند شدم رفتم با چند نفر دعوا راه انداختم که پس چرا اینقدر دخترانه با ما برخورد می کنی
سلام

خیلی وقت است میخواهم بیایم و ساعت ها انگشتانم را روی دکمه ها بلغزانم و یک دنیا جان در هر کلمه بریزم و روانه کنم در پنجره های زرد و قرمز و آبی تان.

مدت ها پیش میخواستم بیایم بگویم کنکور، کنکور که می گفتند همین بود؟ بیش از نصفش گذشت و من همچنان خسته نشدم! من همچنان با درس هایم خستگی در می کنم! من حتی ذره ای فشار روی خودم احساس نمی کنم... که البته در همین اثنا بلند شدم رفتم با چند نفر دعوا راه انداختم که پس چرا اینقدر دخترانه با ما برخورد می کنی
رمان الف 
داستان شماره یک در وبلاگ 
قسمت. فرجام از داستان بلند مهربانو رو براتون به اشتراک گذاشتم. (جنون_مرگ) 
 
    به نام تاری 
    شماره یک. رمان الف 
  __مهربانو  ، در امتداد شوم‌ترین و   کینه‌جویانه‌ترین اقدام زندگیش  حرکت کرد و  طبق نقشه ای از پیش تعیین شده ، کپسولهای قرص شب پدرش را باز و خالی نمود، درونش را با پودر خاکستری رنگی با احتیاط پُر نمود و کنار لیوان آب گذاشت. اسپره‌ی تنفس پدرش را کاملا خالی نمود. گوشه‌ی شلنگ گاز بخاری را با ظر
رحیمه پرویزپور بیست‌وهشت‌ساله و متولد روستای ابتر از توابع شهرستان ایرانشهر بلوچستان است. ابتر حدود سه‌هزار نفر جمعیت دارد که بلوچ و اهل تسنن‌ هستند. رحیمه مهندسی کامپیوتر خوانده و گویا از قدیم الفتی دیرینه با کتاب داشته است. می‌گوید وقتی کتاب می‌خواند آرام می‌شود، افق ذهنش گشوده می‌شود و پرندۀ خیالش پر‌و‌بال می‌گیرد. شاید لابه‌لای سطور همین کتاب‌ها بود که اولین بار خواب‌هایی دور و دراز و شیرین برای روستا و مردمانش دید و جسارتی د
بعد از مدت‌ها عمو زنگ زده بودن، تو ایمو. با آقای صحبت می‌کردن. می‌گفتن تذکره‌شونو پس بفرستیم، چون میخوان تو انتخابات شرکت کنن. بعد با بابو صحبت کردن. تا صداشونو شنیدم دلم تنگ شد :( منم رفتم پای گوشی و سلام کردم :) گفتن عسل جان تویی؟ :| به احتمال قوی نوه‌ی مورد علاقه‌شون خواهر بزرگمه، مامان بره‌ی ناقلا. گفتم نه بابو جان، تسنیمم. گفتن "هاااا، تو همون زرنگه‌ای! ماشاءالله، ماشاءالله، هر وقت یاد اون سفر میفتم میگم چقد این دختر زرنگه" سفر شش سال پ
یه پاراگراف از قسمت سیر صعودی پیرنگ رمان براتون گذاشتم که قبل از لکه ی انار بر دامن باکره ی مهربانو هست و یک پاراگراف هم از بعد کنش و نقطه اوج ، و سپس قسمت فرجام پیرنگ رمان مهربانو رو براتون انتخاب کردم. نویسنده ی اثر هم من نیستم بلکه واسه اثر شین براری هستش. و واسه نشر چشمه بود) 
 
 
صفحه 277 پاراگراف اول 
یکروز معمولی، کم‌رنگ و غمناک زیر آسمانی ابری آغازگشته بود  ٫؛٬ چنان غمی بر وجود پسرکی غزلفروش ،تار تنیده بود که گویی دلش شیشه  و دستانِ روزگ
یه پاراگراف از قسمت سیر صعودی پیرنگ رمان براتون گذاشتم که قبل از لکه ی انار بر دامن باکره ی مهربانو هست و یک پاراگراف هم از بعد کنش و نقطه اوج ، و سپس قسمت فرجام پیرنگ رمان مهربانو رو براتون انتخاب کردم. نویسنده ی اثر هم من نیستم بلکه واسه اثر شین براری هستش. و واسه نشر چشمه بود) 
 
 
صفحه 277 پاراگراف اول 
یکروز معمولی، کم‌رنگ و غمناک زیر آسمانی ابری آغازگشته بود  ٫؛٬ چنان غمی بر وجود پسرکی غزلفروش ،تار تنیده بود که گویی دلش شیشه  و دستانِ روزگ
  
  توجه ؛  این متن  بدلیل تحت مالکیت بودن. و حق کپی  رایت  توسط  ناشر  ،  بصورت. جملات. رندوم Ran
یکرRandom  و تصادفی     از نرم افزار رایتین دمو   تهیه شده و نظم و نظام کلی و مفهومی و دستوری ان  مطابق نسخه ی اصل نمیباسد ،  این تنها راه به اشتراک گذاردن آثار برتری ست که ناشرین ان در ایران  حق مالکیت معنوی آثار را. در فدراسیون نشر اروپاه به ثبت رسانده اند و ما نیز بدلیل متعهد  بودن  و پ   پایبندی  به  قوانین    بریتانیا    موظف به رعایتش میباشیم. 
 
  رمان جدید کلیک کنید★                   رمان ۲وارد شوید٭  
 
 
  
ست که ناشرین ان در ایران  حق مالکیت معنوی آثار را. در فدراسیون نشر اروپاه به ثبت رسانده اند و ما نیز بدلیل متعهد  بودن  و پ   پایبندی  به  قوانین    بریتانیا    موظف به رعایتش میباشیم. 
 
یکروز  معمولی   معمولی، کم‌رنگ و غمناک زیر آسمانی ابری آغازگشته بود  ٫؛٬ چنان غمی بر وجود پسرکی غزلفروش ،تار تنیده بود که گویی دلش شیشه  و دستانِ روزگار سنگ‌ گردیده‌بود  
 
پسرک پر از حرف ه
  .      
 
  توجه ؛  این متن  بدلیل تحت مالکیت بودن. و حق کپی  رایت  توسط  ناشر  ،  بصورت. جملات. رندوم Ran
یکرRandom  و تصادفی     از نرم افزار رایتین دمو   تهیه شده و نظم و نظام کلی و مفهومی و دستوری ان  مطابق نسخه ی اصل نمیباسد ،  این تنها راه به اشتراک گذاردن آثار برتری ست که ناشرین ان در ایران  حق مالکیت معنوی آثار را. در فدراسیون نشر اروپاه به ثبت رسانده اند و ما نیز بدلیل متعهد  بودن  و پ   پایبندی  به  قوانین    بریتانیا    موظف به رعایتش میب
 
شهروز براری صیقلانی براساس داستانی حقیقی
 
 ∞(شوکت خانم و پسرش شهریار _قصه‌ی قتل بوکسور خوشنام شهر)∞                       
-- شهریار تنها فرزند شوکت خانم ،خُـرَم پسری باهوش و سربه زیر است ، شهریار زاده‌ی شب چهل گیس یلداست. از همان ابتدا ، مادرش شوکت میگفت که تقدیرش را در آسمانها نوشته‌اند  . اما در این شهر همواره طی گذر  ایام و چرخش پرتکرار فصلها ، آسمان اسیر و دچار یک بُغض لجباز و طولانی‌ست. شهریار در کودکی میدانست که اگر هوا خوب و صاف باشد
 ∞(شوکت خانم و پسرش شهریار _قصه‌ی قتل بوکسور خوشنام شهر)∞                       
-- شهریار تنها فرزند شوکت خانم ،خُـرَم پسری باهوش و سربه زیر است ، شهریار زاده‌ی شب چهل گیس یلداست. از همان ابتدا ، مادرش شوکت میگفت که تقدیرش را در آسمانها نوشته‌اند  . اما در این شهر همواره طی گذر  ایام و چرخش پرتکرار فصلها ، آسمان اسیر و دچار یک بُغض لجباز و طولانی‌ست. شهریار در کودکی میدانست که اگر هوا خوب و صاف باشد ، میتواند از کوچه‌ی بن‌بستشان، در خط افق ، ر
کلیک نمایید وبلاگ دلنوشته شهروز براری صیقلانی دریچه 

                 

 
نذر اشتباه  )        
        ∞(شوکت خانم و پسرش شهریار _قصه‌ی قتل بوکسور خوشنام شهر)∞                       
-- شهریار تنها فرزند شوکت خانم ،خُـرَم پسری باهوش و سربه زیر است ، شهریار زاده‌ی شب چهل گیس یلداست. از همان ابتدا ، مادرش شوکت میگفت که تقدیرش را در آسمانها نوشته‌اند  . اما در این شهر همواره طی گذر  ایام و چرخش پرتکرار فصلها ، آسمان اسیر و دچار یک بُغض لجباز و طولانی‌
             
          قسمتی از اثر دلنویس خیس    ∞(شوکت خانم و پسرش شهریار _قصه‌ی قتل بوکسور خوشنام شهر)∞                       
-- شهریار تنها فرزند شوکت خانم ،خُـرَم پسری باهوش و سربه زیر است ، شهریار زاده‌ی شب چهل گیس یلداست. از همان ابتدا ، مادرش شوکت میگفت که تقدیرش را در آسمانها نوشته‌اند  . اما در این شهر همواره طی گذر  ایام و چرخش پرتکرار فصلها ، آسمان اسیر و دچار یک بُغض لجباز و طولانی‌ست. شهریار در کودکی میدانست که اگر هوا خوب و صاف باشد

تبلیغات

محل تبلیغات شما
خرید سکه ساکر استارز محل تبلیغات شما محل تبلیغات شما

آخرین وبلاگ ها

برترین جستجو ها

آخرین جستجو ها

روزمرگی های یک کنکوری سرسخت سخن تازه ی عاشقانه حسن کاشی خاطرات شهر شوش دانیال نبی (ع) این سایت من است تصاویر جالب ترین حکاکی روی سنگ با دستگاه cnc مجله زیبا، برای خانواده های ایرانی مهتاب گستر اهنگ های نایاب شاد وبلاگ شرکت ورق پلاست ارومیه